روز از نو روزی از نو

نیمه خالی لیوان مرا پر نکنید دل من عاشق اینگونه گرفتاری هاست...

روز از نو روزی از نو

هدهد
روز از نو روزی از نو نیمه خالی لیوان مرا پر نکنید دل من عاشق اینگونه گرفتاری هاست...

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

میخام مثل قدیما شم

سلام سلام صدتا سلام هزار و سیصدتا سلام اومدم هدهد اووومدددددددددددددددددد هورااااااااااااااااااااااااااااا خواهش می کنم خواهش می کنم تشویق نفرمایید آغا من تصمیم گرفتم مثل قبل بنویسم هروزی ک اتفاق خاصی بیفته ثبت میشه عامو هدهد می خاد از لاک شیرازیش در بیاد منتظر نظرات شمام هستممممممممممممم

تاريخ : شنبه پانزدهم شهریور 1393 | 17:14 | نویسنده : هدهد |

غیبت این مدتم

سلام

خوبم خوبید؟

خیلی وقتته ننوشتم کلا عادت نوشتن از سرم پریده نمی دونم چی بنویسم و چی ننویسم  و از کجا شروع کنم این مدت ک نبودم مامان  اینا رفتن مکه و تقریبا 3هفته درگیر اونا بودم بعدشم که اومدن عموم حالش خوب بود یکم قندش نوسان داشت بردنش دکتر که ی چکاپ کامل بشه  بعدش دکتر گفته بود پیش یه متخصص قلب هم ببریدش بردن همانا و بستری کردن در بیمارستان همانا و عمل باز و پیوند دریچه میترال هم همانا  و همچنان هم در بیمارستان عموم بستری هست و اگه خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد امروز قرار هست مرخصش کنن ان شالله

دیگه این که خواستگار دارم اونم از نوع همگارش

مامان اینا ک مکه بودن رفتم خونه یکی از دانشجوهام جشن بود با دو تا دیه از دانشجوهام ک اینجا اسماشون رو میزارم شمیم و شقایق و شاپرک  یادتونه وی چت گروه داشتیم میرفتیم بیرون و این ور و اون ور؟؟؟؟ شمیم با یکی از پسرا دوست شده بود مامان اینا ک نبودن خونه ما پارتی بود شمیمم اومد و این شد ک استاد و دانشجو صمیمی شدیم  رفته بوم خونه شمیم اینا دختر خاله شمیم اونجا مارو میبینه و استادش بهش گفته بوده براش یه کیس مناسب پیدا کنه و بهش خبر بده خلاصه بعد از یه هفته شمیم به من پی ام داد قصد ازدواج داری؟  آقای فلانی ک مخ گرافیک هست  دنبال زن میگرده و ما میخواییم تو رو بهش معرفی کنیم منم یکم فک کردم گفتم باشه معرفی کنید بعد پی ام داد عکستو می خواد گفتم نوج نمی دم بعدش گفت خوب شمارتو می خواد می خواد ک بهات بحرفه گفتم یکم فک کنم  بهت خبر میدم فک کردم و گفتم بهش بده گفت خوب بگم کی زنگ بزنه گفتم شنبه صبح که میشد امروز زنگ بزنه که باهم بحرفیم که تا الان ک ظهر شده نزده

هنوز جریان رو به مامان اینا نگفتم فقط به خالم گفتم

فک کنم پشیمون شده خوب شد به مامان اینا نگفتم

حالا اگه خبری شد میام میگمتون



تاريخ : شنبه سی و یکم خرداد 1393 | 12:44 | نویسنده : هدهد |

یک سال گذشت

خوب یا بد مهم رها شدن از اون استس و اعصاب خوردی بود همین الان ک این پست ثبت میشه براتون آخرین لحظات متاهل بودنم می بود و گذشت سختی زیادی داشتم تا ره شدم و لی بعدش بعد از چند ماه زندگیم به روال عادیش برگشت شاید یکم حساس تر شدم ولی گذشت یادم میاد پارسال ساعت 10 دقیقا نیم ساعت بعد از جدا شدنم رفتم کلاس زبان پیش بچه ها زار زدم ولی جلو بابا اینا نه حالا پشیمونم که نزاشتم بابا اینا بفهمن حس و حالم رو چون همچنان میگم خوش بحالت جونی هیچی حالیت نیس و از این حرفا این یه سال خوب بود اول این که دفاع کردم بعدشم شدم استاد دانشگاه حالا هم که ماشین دارم پس پیش به سوی آینده ای بهتر و بهتر

تاريخ : سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 | 9:14 | نویسنده : هدهد |

ماشین+ اعتکاف

سلام سلام خوبید؟ خوشید > خوش میگذره ؟ اول اینکه سه شنبه اون هفته تا پنج شنبه اش بوشهر بودم جاتون خالی کلی بهم خوش گذشت بعدش که اومدم سوپرایز شدم برام ماشین خریده بودن یه پراید سفید در اولین فرصت عکسش و میزارم بالاخره این طلسم یه ساله شکست و من ماشین دار شدم دیه از جمعه ماشین سواری شروع شد جاتون خالی این هفته هم رفتم اعتکاف حالم خراب بود ولی الان خوبم اولش بنظرم سخت میومد ولی وقتی می خواستیم بیاییم خیلی سختمون بود بهم عادت کرده بودیم اینم خلاصه ای از این چند روز

تاريخ : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 | 14:20 | نویسنده : هدهد |

ماشین



تاريخ : شنبه بیستم اردیبهشت 1393 | 20:41 | نویسنده : هدهد |

اولین

سلام

امسال اولین سالی بود که استاد بودم  خوب درسته که تعداد واحدام کمه ولی کلاسام شلوغ ترین کلاس میشه 52 تا میان مسیول دفتر اساتید میگفت هیچ کلاسیمون این همه شلوغ نمیشه منم می خندم

وای از این بگم براتون که روز اول که رفتم سر کلاس کلی استرس داشتم یعنی صدای قلبم رو می نیدم همش میگفتم الانه که غش کنم ولی خومو مسلط نشون دادم و یه احوالپرس کردم  باهاشون بعد باورشون نمیشد همش میگفتن این خو خیلی کوچیکه یعنی این استادمونه برای همشون جای بسی تعجب داشت و من خوشحال بودم از جلسه بعدش کلاسام شلوغ تر شد

کلاسمون انگار سیرکه یا شاید فیلم سینمایی آخه هرکی رد میشه کلی بهمون نیگا می کنه بچه ها که می گن بخاطر منه بعدش کلاس که تموم میشه پسرا تا دم در اسکورتم می کنن و باهام میان

از اون قوانینی که اولین جلسه گفتم یادتونه؟؟؟؟؟؟؟

موبایل و شیرینی سر جاشه تقریبا هر هفته داریم شیرینی می خوریم جاتون سبز

بعدشم اینکه کلی هم باهم پایه هستیم  حالا این هفته می خوام ازشون امتحان بگیرم  بعد می خوام مثل کنکور سوالا رو جا به جا کنم که  نتونن تقلب کنن

چند تا پیام تبریک داشتم واسه روز استاد

دو تا کادو توپ هم گرفته

یه عینک ایتالیایی و یه خودنویس ایتالیایی

حالا عکساشو میزارم براتون

 



تاريخ : جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 | 15:57 | نویسنده : هدهد |

خدا


یعنی منم جز بنده های خدا هستم؟؟؟؟؟؟؟

پس چرا من و نمی بینی ؟؟؟؟؟

چرا هرچی تلاش می کنم به در بسته می خورم

چرا هیچ چیز مبتی تو زندگیم اتفاق نمیفته یکم فقط یکم دلم خوش شه با این زندگی؟

خدااااااا خسمه

خدا میشه بس شه لطفاااااااااااااااااااااا

من دیگه نمی کشم دیگه تحمل ندارم




تاريخ : شنبه ششم اردیبهشت 1393 | 11:19 | نویسنده : هدهد |

رتبه دکترا رو که دیدم شاخام در اومد

فک کنم هدهد شاخ دار باشم الان




تاريخ : چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 | 17:50 | نویسنده : هدهد |

به زودی در این مکان خاطرات دانشگا ثبت می شود

راستی نخونده دکترا مجاز شدم اونم با رتبه

ریا نشه میگم یوقت 155 خخخخ قبول که میدونم نمیشم ولی اینم خودش برام نکته مثبت بود گفتم که شما هم در خوشحالیم شریک باشین



تاريخ : سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 | 9:39 | نویسنده : هدهد |

نوروز

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 14:15 | نویسنده : هدهد |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.